یاسمین زینب مایاسمین زینب ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

فرشته های مامان و بابا

سلامی دوباره...

سلام دخمر مامان خوبی فدات شم؟؟؟؟ مامانم خوبه یعنی داره همه ی سعی اش و میکنه که خوب باشه ، تا چند روز پیش نگران شما بودیم اما شکر خدا خطر رفتن آبجیت رفع شد و الان برای خودش فقط یه جای کوچولو گرفته تا یه وقت آبجی بزرگه اش اذیت نشه...میخوای بدونی اینجا چه خبره ؟؟؟؟ آره نفسکم ؟؟؟ خب اینجا مامان استراحت مطلقه چون خانم دکتر احتمال زایمان زودرس داده و مامان دوست نداره شما خدایی نکرده برات اتفاقی بیفته ... مامان بابا هر هفته میرن پیش خانم دکتر تا هم اوضاع مامان و چک کنه هم شما رو ببینه تو مانیتور که وضعیتت چطوریه .... تا الان که شکر خدا خوب بودی ، ایشالا همیشه خوب بمونی و سالم و صالح ایشالا راستی خاله مسعوده عروس شد ... میدونم خیلی خوشحالی ....
25 اسفند 1392

خداحافظی خیلی سخته ...

سلام دخمرای مامان... اتفاقی که هیچوقت فکرش و نمیکردم بیفته افتاد ... چهارشنبه 7 اسفند رفتیم بیمارستان برای بدترین کار دنیا ... خانم دکتر دوباره قل سمت چپی رو نگاه کرد به غیر از مشکلاتی که قبلا گفته بودن یه عالمه مشکل دیگه ام گفت ... مامان اونروز خیلی قلبش درد میکرد و اشک میریخت ولی بابایی همه چی رو ریخته بود تو خودش و فقط دلداری میداد اما چشماش فریاد میزد داغونه... خانم دکتر یه سوزن بزرگ رو کرد تو شکم مامان و از اونجا توی شکم قل کوچیکه و یه دارویی بهش تزریق کرد ... بعد گفتن باید صبر کنیم قلب نازنینت دیگه نزنه ... هیچوقت فکر نمیکردم منتظر بشینم تا قلب جگر گوشه ام دیگه حرکت نکنه ... لحظات وحشتناکی بود مامان ... به خانم دکتر گفتم دخترم ...
8 اسفند 1392

طفلی دخمرای من...

سلام عزیزکای مامان ... نمیدونم میدونید یانه ولی مامان خیلی دوستتون داره خیلی خیلی... 29 بهمن رفتیم سونوگرافی آنومالی (سلامت جنین) خانم دکتر گفت دو تا دخمر ناز داری ... گفت یکیشون سالمه و یکی ... الهی مادرت بمیره ... مامان جون من باید چیکار کنم؟؟؟؟میگن اگر با این وضعیت به دنیا بیای فقط عذاب میکشی مگه من میتونم تحمل کنم؟؟؟؟بابایی مگه میتونه؟؟؟؟دکتر گفته باید قلب یکی از قل ها رو که مشکل داره نگه داریم و اون یکی بمونه که با این کار ریسک سقط و رفتن اون قل سالم هم بالا میره دخمر مامان بگو من چیکار کنم؟؟؟؟من تکونای هردوتاتون و میفهمم قل سالمه بیشتر قل ناسالمه کمتر بیشتر از 5 ماهه باهاتون زندگی کردم ، نفس کشیدم ، خندیدم ، گریه کردم ، آخه شما...
4 اسفند 1392
1